▃▅▇ نگين بهترين دختر دنيا ▇▅▃

سلام ، لطفا برای سلامتی و تعجیل در فرج امام عصر (عجل الله تعالي فرجه الشريف)دعا كنيد .((امید))

آخر الزمان و نمازهایی که قبول نیست




1- قال رسول الله ( صلی الله علیه و آله و سلم ) :


سیکون فی آخر امتی نساء کاسیات عاریات علی رئوسهن کأسنمة البخت العجاف ... فالعنوهن فانهن ملعونات.


در آخر الزمان از میان امت من زنانی خواهند آمد که پوشش دارند اما برهنه اند و بر سرهایشان بر آمدگی مانند کوهان شتر خراسانی وجود دارد!!! پس آنان را لعنت کنید که ملعونند.


«صحیح مسلم /ج۶/ص۱۶۸» و حیاة الحیوان دمیری


۲ . رسول خدا – صلّی الله علیه و آله :


زمانی که دیدید زنانی موهای سر خود را مثل برآمدگی پشت شتر نموده و در میان نامحرمان ظاهر می شوند، به آنها بگوئید که نمازشان قبول نیست.

«کنزالعمال/ ج ۱۶/ ص ۳۹۲»


۳ . پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله :


دو گروه از دوزخیان را دیدم که در این زمان هنوز نیامده اند … زنانی که پوشیده ولی برهنه اند ….

سرهایشان را مانند کوهان شتر برجسته می کنند، اینان به بهشت نمی روند و بوی بهشت را که از فاصله ای بسیار زیاد به مشام می رسد، استشمام نمی کنند.




خدایا؛


همیشه و هر لحظه یادم بنداز که؛


نامحرم، نامحرم است؛


چه در دنیای حقیقی، چه در دنیای مجازی؛


یادم بنداز فاطمه «س» را که؛


از نابینا رو می پوشاند ...




«« راز و نیاز یه دختر چادری »»



خــدآیمـ ؛ ما برآی تــو تیپ زده ایمـ ،

 مگـــر غیر از اینســت؟


بگــذآر نپسنــدنمـآن ،


 مـــارآ چــه به نگـــاهِ غیــر؟


همین که بنده یِ خــوشتیــپِ تــوئیــمـ ، مــآ را بس اســت...





این پست امکان درج نظر جدید نداره . لطفا در پستهای دیگه کامنت بگذارید . باتشکر


شکلک های محدثه



برچسب‌ها: آخر و عاقبت کلیپس دختران جوان
+ نوشته شده در  92/11/21ساعت 20:53  توسط اميد  | 

من در ڪنار همہ تـــــــــــو را ڪـــــــــــم دارم ..

 


 


بَــعضــــی آدَمهــــــا یــِهـو میــان . . . !

یـــِهـو زِندِگیـتـــــو قَــشَنگ میکنَن . . . !

یـــِهـو میشَــن هَمــــه یِ دلخـوشیت . . . !

یــِهـو میشَــن دَلیـلِ خَنــــــده هـات . . . !

یــِهـو میشــَن دَلیلِ نَفَــس کِشیــــدنت . . . !

بـَعـــد هَمینجـوری یــِهــو میــــرَن . . . !

یــِهـو گَنــــد میـزنـَـــن بـه آرزوهــــات . . . !

یـــِهـو میشَن دَلیل هَمـــه ی غُصــِه هات و هَمـــه یِ اشکات . . . !

یــِهـو میشَن سَببِ بالا نَیـــومدن نَفَسـِت . . . !

 

خودت را به خدا  سپردى ديگر نگران هيچ طوفانى نباش ...

 

کشتى نوح را يک غير حرفه اى ساخت و کشتى تايتانيک را يک حرفه اى ...

 

بــه سلامتـــــی اونـــی کــه بــرای داشتنـــش لازم نیــــست ....

بــا سیــاســت بــاشـــی و نقـــــش بـــــازی کنـــــــی....

همیـــــن کــــه یــک رنـــگ بــاشــــی و خـــــودت کافیــــه...

 

والپیپر زیبا و چشم نواز از طبیعت

 

روي ماســــه ها

در آغــــوش هم نشسته بوديم

انگشتت را مـــــداد کردي

و روي صفــــــــــحه ي ساحل نوشتي :

“دوســـــــتت دارم”

دريا حسادت کرد

موجـــي فرستاد و دست خطت را ربود

 

عکس هایی بسیار زیبا و با کیفیت از طبیعت،تصاویر زیبا،تصاویر باکیفیت،تصاویر طبیعت،زیبایی های طبیعت،بازتاب نور در آب

 

کــــنار دريا

روي ماســــه ها

تنــــــــها نشسته ام

و به اين فکــــــر ميکنم

که دل به دريا بزنم

و آن جمله را به هــــــــــر قيمتي که شده پس بگـــــــــــيرم

 

 

 

 

 

آنها ڪہ از دور نگاه میڪنند !

 

می گویند :تو چہ ڪم دارے ؟ هیچ !!!

 

و من باراטּ اشڪهایم را در ابر چشمانم پنهاטּ میڪنم

 

و با لبخند پوچے بہ نشانہ تایید سر تڪاטּ مے دهم ...

 

اما خود میدانم ڪہ هر گاه دروטּ خود را میڪاوم

 

بہ یک غم بزرگ میرسم ...

 

و آن غــــــــــــم نبودטּ تــــــــوست !!!

 


من در ڪنار همہ تـــــــــــو را ڪـــــــــــم دارم ..

 


برچسب‌ها: و با لبخند پوچے بہ نشانہ تایید سر تڪاטּ مے دهم
+ نوشته شده در  93/09/01ساعت 18:59  توسط اميد  | 

ايام سوگواري امام حسين عليه السلام و ياران باوفايش بر ساحت مقدس منتقمش و همه ي شيعيان جهان تسليت با


شهادت حضرت ابوالفضل (عليه السلام)

ايام سوگواري امام حسين عليه السلام و ياران باوفايش

بر ساحت مقدس منتقمش و همه ي شيعيان جهان تسليت باد

 

 

حضرت ابوالفضل (عليه السلام) پس از آنكه ديد تمام اصحاب و ياران و افراد خاندانش، شهيد شدند و حجت خدا در ميان دريايى از لشكر دشمن، تنها مانده است و از هيچ سو مدد و كمكى به سويش نمى‏رسد، و صداى شيون و گريه زنان و فرياد العطش كودكان فلك را كر نموده است، نتوانست آن همه مصيبت را ناديده بگيرد و تحمل بياورد لذا براى چندمين بار نزد برادر آمد و درخواست اجازه رفتن به ميدان كرد.

چون به نظر امام حسين (عليه السلام) حضرت ابوالفضل (عليه السلام) از نفيس‏ترين ذخاير الهى به شمار مى‏رفت كه دشمن از صولت و هيبتش بيمناك و از هر نوع اقدام او لرزه بر اندامش مى‏افتاد و اهل حرم به مناسبت اينكه مى‏ديدند پرچم پر افتخار اسلام در دستش برافراشته است آرامش خاطرى داشتند، از اينرو امام (عليه السلام) آن نفس ابيه قدسيه، دلش راضى نمى‏شد به اجازه ميدان بدهد و لذا باو فرمود:

برادر تو علمدار منى، شهادت تو دليل شكست ما خواهد بود يا اخى انت صاحب لوائى.

حضرت ابوالفضل (عليه السلام) در پاسخ امام (عليه السلام) عرض كرد: دلم از دست اين منافقين گرفته و سينه‏ام بفشار آمده، از زندگى سير شده‏ام، مى‏خواهم قصاص خونمان را از اين منافقان، بگيرم قد صاق صدرى، و سئمت من الحياه و اريد ان اطلب ثارى من هولاء المنافقين.

امام (عليه السلام) فرمود: حال كه تصميم جنگ گرفته‏اى، پس مقدارى آب براى اين كودكان خردسال تهيه كن فاطلب لهولاء الاطفال قليلاً من الماء. حضرت ابوالفضل (عليه السلام) نخست به سوى سپاه كوفه رفت و آنان را موعظه و نصيحت كرد، و از خشم و غضب خدا برحذرشان داشت چون نصايح و مواعظ آن حضرت در آن گروه نابكار اثرى نكرد خطاب به عمر بن سعد كرد و با صداى بلند فرمود:

اى پسر سعد! اين حسين فرزند دختر پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم) است كه اصحاب و ياران، و افراد خاندانش را كشتيد، و اينك زنان و دختران و فرزندان وى جگرشان از تشنگى مى‏سوزد، صدايشان به العطش بلند است مقدارى از آب به آنان بدهيد فاسقوهم من الماء قد اخرق الظماء قلوبهم چرا آب را روى آنها بسته‏ايد با اينكه او مى‏گويد: بگذاريد من سرزمين حجاز و عراق را ترك كنم و در روم و هند (هر كجا كه شما مى‏خواهيد) بروم، در اينجا سخن حضرت در دل آنان اثر گذاشت و برخى از آنان از شدت تأثر اشكشان جارى شد، ولى شمر (لعنه الله عليه) با صداى بلند فرياد كشيد: اى فرزند ابوتراب! اكر تمام روى زمين را آب فراگيرد و اختيار آن در دست ما باشد، مادام كه با يزيد، بيعت نكنيد يك قطره از آن، به شما نخواميم داد يا ابن ابى تراب لو كان وجه الارض كله ماءاً و هو تحت ايدينا، لما سقيناكم منه قطره الا ان تدخلوا فى بيعه يزيد.

حضرت ابوالفضل (عليه السلام) به سوى برادر برگشت تا گزارش امر را به امر (عليه السلام) برساند. صداى شيون و العطش دسته جمعى اطفال برادر را شنيد، غيرت و حميت بنى هاشمى او به جوش آمد و نتوانست طاقت بياورد، مشكى را برداشت، بر اسب سوار شد و به سوى شريعه فرات حركت كرد، چهار هزار نفر سپاهى تيرانداز اطراف او را گرفتند و تيرهاى خود را به سويش پرتاب كردند، ولى آن بزرگوار و آن يادگار حيدر كرار كوچكترين بيم و هراسى از كثرت جمعيت تيراندازان بخود راه نداد. پرچم پرافتخار اسلام را بالاى سر به اهتزاز درآورد و به تنهايى بر آنان حمله كرد و آنچنان بر آنان مى‏تازيد و قهرمانانشان را به خاك مذلت مى‏افكند كه فكر مى‏كردند حيدر كرار و شير خداست كه اين چنين در ميدان كارزار نعره مى‏زند و كسى جرأت ايستادگى در برابرش را ندارد. صفوفشان را درهم شكست و با قلبى آرام و خاطره آسوده بدون كمترين اضطراب و نگرانى از دشمن وارد شريعه فرات شد، و چون مشك را پر از آب كرد خواست خود نيز آب بياشامد، مشت پر از آب را نزديك لبهاى خشكيده‏اش رسانيد، به ياد تشنگى ابى عبدالله (عليه السلام) و صداى العطش اطفال خردسال آمد تذكر عطش الحسين و اهل البيته، فرمى الماء بلافاصله آب را به فرات ريخت و به خود گفت:

يا نفس من بعدالحسين هونى   و بعده لا كنت ان تكونى
هذا الحسين وارد المنون   و تشربين بارد المعين

 

تالل ما هذا فعال دينى 

 

 

مشك را پر از آب كرد، سوار بر اسب شد و بسوى خيمه‏ها برگشت، چون خود را در برابر سيلى خروشان از دشمن ديد كه سر راه او را گرفته‏اند باز بر آنها حمله كرد و بسيارى را كشت 

در همين حال كه با شور و شوق فراوان مى‏كوشيد تا آب را به خيمه‏ها برساند مردى به نام زيد بن رقاد

جهنى كه در پشت درخت خرمائى كمين كرده بود با يك روش ناجوانمردانه‏اى بر او حمله كرد و با كمك حكيم بن طفيل سنبسى توانست دست راستش را قطع كند. فرزند حيدر كرار و شير خدا كه از دست راست مأيوس و محروم ماند هنوز از رساندن آب بخيمه‏ها مأيوس نبود و باز هدف خود را تعقيب مى‏كرد.

 

او از اينكه دست راستش را قطع كرده بودند ناراحت نبود، بلكه تمام هم و غم و ناراحتى اش اين بود كه آب را به اطفال و فرزندان برادر برساند، ولى حكيم بن طفيل كه در پشت درخت خرمايى كمين كرده بود، همين كه حضرت عباس (عليه السلام) از آنجا گذشت با همان روش ناجوانمردانه قبل، دست چپ آقا را هم قطع كرد. در اين هنگام كه هر دو دست حضرت عباس (عليه السلام) قطع شد مشك را به دندان گرفت و تيراندازان نيز اطرافش را محاصره كردند و مانند قطرات باران از اطراف تيرهاى خود را به سويش رها مى‏كردند كه تيرى به مشك آب و تير ديگرى به سينه آن حضرت فرود آمد و از حركت باز ماند در اينجا بود كه ستمگرى توانست از نزديك با عمود آهنين فرق مباركش را بشكافد. آنگاه كه روى زمين قرار گرفت برادرش را صدا زد و فرمود:

عليك منى السلام يا ابا عبدالله) امام (عليه السلام) با شنيدن صداى برادر به بالين او آمد! آه اى كاش مى‏دانستم حسين (عليه السلام) با چه حالى به بالين برادر آمد؟ آيا با حيات واقعى آمد و آن همه مصائب دلخراش و جانگداز را مى‏ديد يا با بدنى مجرد و عارى از روح بود كه به قتلگاه برادر و پاره تن خود آمد.

آرى حسين (عليه السلام) آمد و ديد بدن برادر را كه فداى قداست و پرهيزكارى شده است، پر از چوبه‏هاى تير و غرق در خون روى زمين افتاده، مى‏بيند نه دستى دارد كه از خود دفاع كند، ونه زبانى دارد كه رجز بخواند، و نه صورتى كه دشمن را به وحشت بياندازد، و نه چشمى دارد كه ببيند پاره‏هاى مغز سرش را پراكنده و با خاك آغشته گرديده است. آيا با چنين وضعى، حسين (عليه السلام) ديگر مى‏تواند زنده بماند؟ آيا پس از حضرت ابوالفضل (عليه السلام) براى امام حسين (عليه السلام) ديگر كالبدى بى روح، و جسمى خالى از همه آثار حيات، چيز ديگرى باقى نمانده بود؟ اين است كه خود امام از اين حالت پرده بر مى‏دارد و بالاى جنازه برادر مى‏فرمايد: الان انكسر ظهرى و قلت حيلتى حالا ديگر كمرم شكست و چاره‏ام ناچار شد.

منبع : كتاب مقتل مقرم - سيد عبدالرزاق مقرم‏ (ره)


 


برچسب‌ها: مقتل مقرم, سيد عبدالرزاق مقرم‏, ره
+ نوشته شده در  93/08/05ساعت 7:4  توسط اميد  | 

شده کربلا آرزوم آرزوم شده نوکریت آبروم آبروم


برچسب‌ها: شده کربلا آرزوم آرزوم شده نوکریت آبروم آبروم
+ نوشته شده در  93/07/26ساعت 22:28  توسط اميد  | 

دلتنگم برای دیدن حرم ارباب

 


برچسب‌ها: دلتنگم برای کف العباس
+ نوشته شده در  93/07/26ساعت 22:26  توسط اميد  | 

فردا عازم کربلای معلا هستم


برچسب‌ها: سلام من به محرم, به غصه و غم مهدی
+ نوشته شده در  93/07/26ساعت 22:25  توسط اميد  | 

عید غدیر خم مبارک


برچسب‌ها: على, علیه السلام, واسطه رحمت الهى
+ نوشته شده در  93/07/21ساعت 8:28  توسط اميد  | 

رؤياي امام حسين (ع) در شب عاشورا

 

رؤياي امام حسين (ع) در شب عاشورا

 

برگرفته از كتاب *سخنان حسين بن علي (ع) از مدينه تا كربلا* ص 213 _ مؤلف : محمد صادق نجمي

صاحب نفس المهموم از مرحوم صدوق(ره) نقل ميكند كه در ساعتهاي آخر شب عاشورا خواب سبكي چشم امام حسين(ع) را فراگرفت و چون بيدار شد خطاب به ياران و اصحابش فرمود : من در خواب ديدم كه چندين سگ شديداً بر من حمله ميكنند و شديد ترين آنها سگي بود به رنگ سياه و سفيد و اين خواب نشانگر آنست كه از ميان اين افراد كسيكه به مرض برص مبتلا است قاتل من خواهد بود.

امام (ع) سپس فرمودند : و پس از اين خواب رسول خدا(ص) را با گروهي از يارانش ديدم كه به من فرمود : تو شهيد اين امت هستي و ساكنان آسمانها و عرش برين آمدن تو را به همديگر مژده و بشارت ميدهند تو امشب افطار را در نزد من خواهي بود عجله كن و تأخير روا مدار و اينك فرشته اي از آسمان فرود آمده است تا خون تو را در شيشه ي سبز رنگي جمع آوري كند.

ترسيم واقعيت به صورت رؤيا

آنچه بنا بود به زودي واقع شود در خواب وبه صورت رؤيا براي امام ترسيم گرديده و او نيز به همان صورت به ياران باوفاي خود بيان فرموده تا مسئله اي از آنان مخفي و مستور نماند.

شهادت در فرداي همان شب ، خصوصيات قاتل و مبتلا بودن وي به مرض برص كه به صورت سگ سياه و سفيد ترسيم شده ، استقبال فرشتگان از روح زنده ي بزرگ شهيد اسلام و ذخيره كردن خون وي كه بايد هميشه در عروق پيروانش جوشان بماند همه ي اين حقايق در همان خواب بصورتيكه نقل گرديد ، نشان داده شده و در روز عاشورا تحقق پذيرفته است .

                    


برچسب‌ها: رؤياي امام حسين, ع, در شب عاشورا
+ نوشته شده در  93/06/25ساعت 11:14  توسط اميد  | 

عمل به رضای الهی شرط دیدن حضرت صاحب عجل الله تعالی فرجه الشریف


عمل به رضای الهی شرط دیدن حضرت صاحب
 
عجل الله تعالی فرجه الشریف

 

 در حدیث معراج یک جمله اش این است؛ خداوند، به پیامبر صلی الله علیه و آله می فرماید: هر کس به رضای من و آن چه من می خواهم، عمل کند و وظایف اش را انجام دهد، واجبات را به جا آورد و محرمات را ترک کند، من ، سه مطلب را به او می دهم، یکی از آن سه( که مورد نظر ماست) این است که بندگان خاص خودم را از او مخفی نمی کنم.

بالاترین بنده خاص خداوند دراین زمان وجود شریف حضرت ولی عصر علیه السلام است. اگر ما، به رضای الهی عمل کنیم، خداوند ، او را از ما مخفی نخواهد کرد.

خیلی ها اصرار داشتند که خدمت حضرت برسند، اما حضرت به واسطه بعضی دیگر پیغام داده که هر وقت موقع آن رسید، خودم می آیم. اگر خالصانه عمل کنیم خود حضرت به سراغ ما می آید.

در یکی از دهات شاهرود، روحانی متدین و ملایی بود و امور مردم را حل و فصل می کرد. پسری داشت که هیج سواد نداشت و چند روزی که برای درس رفته بود، به بازی و تفریح گذرانده بود و درس نخوانده بود. بی سواد بی سواد بود. مردم ( بعد از پدر) ، به گمان این که او هم همانند پدرش باسواد است و مسئله دان، با سلام و صلوات ، او را آوردند و روحانی محل شان کردند، اما او درباره بی سوادی خود، چیزی نگفت و هر مسئله ای که مردم از او می پرسیدند، از پیش خودش جواب می داد!

وی، عقد ازدواج جاری می کرد و طلاق می داد و نماز میت می خواند و وجوه شرعی می گرفت و هدایا را قبول می کرد و ... .

این جوان، یک مرتبه ، به فکر فرو رفت و متذکر شد که بالاخره ، تا کی این طور با دین مردم بازی کنم؟ پشیمان شد و واقع امر را به مردم اعلام کرد و گفت: هر چه به عنوان حکم شرعی گفتم، از پیش خودم گفتم و هرچه عقد ازدواج برایتان اجرا کردم، احتیاطا، دوباره بخوانید که همه غلط بوده است هرچه طلاق دادم، درست نبوده است و هرچه نماز میت خوانده ام، صحیح نبوده است . همه را اعاده کنید.

مردم، بسیار ناراحت شدند و بر سرش ریختند و هر چه می خورد، زدند و از ده بیرونش کردند.

او، از ده بیرون آمد و با سر و صورت شکسته و لباس خونین و پاره، به طرف تهران حرکت کرد. در سرازیری راه تهران، مرد بسیار با وقار و محترمی، او را به اسم صدا زد و از او دل جویی کرد و سفره ای را که همراه داشت، باز کرد و او را میهمان کرد. از وی پرسید: چرا ناراحتی؟ جوان ، قضیه را گفت.

آن مرد به او فرمود: می خواهی درس بخوانی و با سواد شوی و گذشته ات را جبران کنی؟ جوان پاسخ داد: آری. آن مرد فرمود: در تهران، به مدرسه سید نصرالدین، نزد آقای آمیرزا حسن کرمانشاهی می روی و می گویی حجره شانزده، خالی است کلیدش را به من بده و خودت هم یک درس برایم بگو.

او، همین کار را کرد و نزد آمیرزاحسن کرمانشاهی شاهرودی که به اکثر علوم آشنا بود و تسلط داشت، آمد و همان سخنان را گفت و درخواست کرد که منطق بوعلی را به او درس دهد. ایشان بدون سوال و پرسش، کلید را داد و گفت: فردا ساعت هشت صبح برای درس نزد من بیا.

آقای میرزا حسن کرمانشاهی می دید که آن جوان، گاهی از چیزهای مخفی خبر می دهد. مثلا روزی به استاد گفت: ای استاد! چرا مطالعه نمی کنی و سر درس حاضر می شوی؟ استاد گفت: کتابم را چند روزی است گم کرده ام. گفت: همسرت، کتاب را زیر رختخواب های منزل مخفی کرده است. تا تو مطالعه نکنی و قدری به خانواده برسی. قضیه هم، عینا، همین طور بود.

آقای میرزا حسن کرمانشاهی، به او می گوید: تو، این ها را از کجا می دانی؟ چه کسی این ها را به تو می گوید؟ جوان پاسخ می دهد: آقای خیلی خوبی است که مرتب به حجره ام می آید و با من غذا می خورد و حرف می زند. او گاهی، این مطالب را می گوید. همان کسی است که به من گفت نزد شما بیایم و درس بخوانم.

استاد، فهمید که این آقای خوب، باید همان یوسف زهرا علیهماسلام، باشد. استاد گفت: می شود این دفعه که آمد ، سلام مرا به او برسانی و اجازه ملاقات برای من بگیری؟ آن جوان می گوید: آن آقا، فرد بسیار خوبی است و نیازی به اجازه ندارد.

استاد  می گوید: نه؛ شما، اجازه بگیرید. پس از چندی، جوان گفت: آن آقا فرمود که سلام برسان و بگو، مشغول درس و بحث باش، هر وقت وقتش شد، خودم سراغ شما می آیم.

  

تو که آخر گرمو وا می کنی

پس چرا امروز و فردا می کنی

آخرش حاجتمو من می گیرم

یه روزی به پای مولا می میرم

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 


 


برچسب‌ها: حدیث معراج
+ نوشته شده در  93/06/25ساعت 11:12  توسط اميد  | 

تاریخچه مسجد جمکران

تاریخچه ی مسجد مقدس جمکران

 

آیه الله سید محمد تقی موسوی اصفهانی، در کتاب گران سنگ مکیال المکارم به هنگام شمارش تکالیف مردم در عصر غیبت می نویسد:

شصت و هشتم : بزرگداشت اماکنی که به قدوم آن حضرت زینت یافته اند، مانند مسجد سهله، مسجد اعظم کوفه، سرداب مقدس، مسجد جمکران و غیر این ها از مواضعی اند که بعضی از صلحا آن حضرت را در آن جاها  دیده اند، و یا در روایت آمده است که آن جناب در آن جا توقف دارد، مانند مسجد الحرام ... .

 

مسجد مقدس جمکران

در شش کیلومتری شهر مقدس قم می باشد.  میلیونها عاشق  دل باخته در این مسجد بعد از نیایش ، با امام غائب از ابصار و حاضر در امصار و ناظر بر کردار، راز دل می گویند، استغاثه می کنند، ندای « یابن الحسن» سر می دهند، از مشکلات مادی و معنوی خود سخن می گویند، و خوشا آنان که از شناخت عمیق تری برخوردارند و به هنگام تشرف به این مکان مقدس، همه حوائج شخصی خود را فراموش می کنند و تنها «ظهور سراسر سرور منجی بشر، امام ثانی عشر، حضرت ولی عصر عج الله تعالی فرجه الشریف» را مسئلت می نمایند.

چرا که با برآورده شدن این حاجت ، دیگر مشکلی نخواهد ماند.

تاریخچه مسجد جمکران

در کتاب نجم الثاقب از میرزا حسین نوری چنین آمده است؛


 

بقیه در ادامه مطلب

 


 


برچسب‌ها: تاریخچه مسجد جمکران
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  93/06/25ساعت 11:10  توسط اميد  | 

ذكر جمله اى از خصائص حضرت صاحب الزمان عليه السلام است

ر ذكر جمله اى از خصائص حضرت صاحب الزمان عليه السلام است
 

 

اول ـ امتياز نور ظل و شبح آن جناب است در عالم اظله بين انوار ائمه عليهم السلام ، چنانكه در جـمـله اخـبار معراجيه و غيره است كه نور آن جناب در ميان انوار ائمه عليهم السلام مانند ستاره درخشان بود در ميان سائر كواكب  
دوم ـ شرافت نسب ؛ چه آن جناب داراست شرافت نسب همه آباء طاهرين خود را عليهم السلام كـه نـسـبـشـان اشـراف انـسـاب اسـت و اخـتـصـاص دارد بـه رسيدن نسبش از طرف مادر به قـياصره روم و منتهى مى شود به جناب شمعون الصفا وصى حضرت عيسى عليه السلام كه منتهى مى شود نسبش به بسيارى از انبياء و اوصياء عليهم السلام

سـوم ـ بـردن دو ملك آن جناب را در روز ولادت به سراپرده عرش و خطاب حق تعالى به او كـه مـرحـبـا بـه تـو اى بنده من براى نصرت دين من و اظهار امر من و مهدى عباد من ، قسم خـوردم بـه درسـتـى كـه مـن بـه تـو بـگـيـرم و بـه تـو بـدهـم و بـه تـو بـيامرزم الخ . 
چهارم ـ ( بيت الحمد ) : روايت است كه از براى صاحب اين امر عليه السلام خانه اى است كه او را بيت الحمد گويند و در آن چراغى است كه روشن است از آن روز كه خروج كند با شمشير و خاموش نمى شود.

پنجم ـ جميع ميان كنيه رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم و اسم مبارك آن حضرت ، و در ( مناقب ) مروى است كه فرمود اسم مرا بگذاريد و كنيه مرا نگذاريد. 
ششم ـ حرمت بردن نام آن جناب چنانكه گذشت . 
هفتم ـ ختم وصايت و حجت در روى زمين به آن حضرت  
هـشـتـم ـ غـيـبـت از روز ولادت و سـپرده شدن به روح القدس و تربيت شدن در عالم نور و فضاى قدسى كه هيچ جزيى از اجزاء آن حضرت به لوث قذارت و كثافت و معاصى بنى آدم و شياطين ملوث نشده و مؤ انست و مجالست با ملا اعلى و ارواح قدسيه  
نـهـم ـ عدم معاشرت و مصاحبت با كفار و منافقين و فساق به جهت خوف و تقيه و مدارات با آنـهـا هـمـانـا از روز ولادت تـا كـنـون دسـت ظالمى به دامنش نرسيده و با كافر و منافقى مصاحبت ننموده و از منازلشان كناره گرفته  
دهـم ـ نـبـودن بـيـعـت احـدى از جـبـارين در گردن آن حضرت ، در ( إ علام الورى ) از حـضـرت امـام حـسن عليه السلام روايت كرده كه فرموده نيست از ما احدى مگر آنكه واقع مى شـود در گـردن او بـيـعـتى طاغيه زمان او مگر قائمى كه نماز مى كند روح اللّه عيسى بن مريم عليه السلام خلف او. 
يـازدهـم ـ داشـتـن در پـشـت عـلامـتـى مـثـل عـلامـت پـشـت مـبـارك حـضـرت رسـول خـدا صـلى اللّه عليه و آله و سلم كه آن را ختم نبوت گويند، و شايد در آن جناب اشاره به ختم وصايت باشد 
دوازدهـم ـ اخـتـصـاص دادن حـق تـعالى آن جناب را در كتب سماويه و اخبار معراجيه از ساير اوصـيـاء عليهم السلام به ذكر او به لقب ، بلكه به القاب متعدده و نبردن نام شريفش  
سـيـزدهـم ـ ظـهور آيات غريبه و علامات سماويه و ارضيه براى ظهور موفورالسرور آن حـضـرت كـه براى تولد و ظهور هيچ حجتى نشده بلكه در( كافى ) مروى است از جـنـاب صـادق عـليه السلام كه آيات در آيه شريفه ( سَنُريهِمْ آياتِنا فِى الا فاقِ وَ فى اَنْفُسِهِمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ اَنَّهُ الْحَقُّ) ؛ يعنى زود بنماييم آنها را آيـات خـود در آفـاق و اطـراف و در تـن هـايشان تا روشن شود ايشان را كه آن حق است . تفسير فرمو به آيات و علامات قبل از ظهور آن حضرت و تبين حق را به خروج قائم عليه السـلام و فـرمـود كـه آن حـق اسـت از نـزد خـداونـد عـز و جـل كـه مـى بـيـنـد آن را خـلق و لابد است از خروج آن جناب و آن آيات و علامات بسيار است بلكه بعضى ذكر كردند كه قريب به چهارصد است  
چـهاردهم ـ نداى آسمانى به اسم آن جناب مقارن ظهور؛ چنانچه در روايات بسيار وارد شده و عـلى بـن ابـراهـيـم در تـفـسير آيه شريفه (وَاسْتَمِعْ يَوْمَ يُنادِ الْمُنادِ مِنْ مَكانٍ قَريبٍ )  از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: منادى ندا مى كـند به اسم قائم و پدرش عليهما السلام .  و در ( غيبت نعمانى ) مروى است از جناب باقر عليه السلام كه فرمود در خبرى پس ندا مى كند منادى از آسمان به اسم قائم عليه السلام پس مى شنود كسى كه در مشرق است و كسى كه در مغرب است نـمـى مـانـد خـوابيده اى مگر آنكه بيدار مى شود و نه ايستاده اى مگر آنكه مى نشيند و نه نـشـسـتـه اى مـگـر آنـكـه بـر مـى خـيـزد از خـوف آن صـدا از جـبـرئيل است در ماه رمضان در شب جمعه بيست و سوم . و بر اين مضمون اخبار بسيار بلكه متجاوز از حد تواتر است و در جمله اى از آنها آن را از محتومات شمردند 


 

بقیه در ادامه مطلب

 

 


 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  93/06/25ساعت 11:8  توسط اميد  | 

اللهم عجل لولیک الفرج واجعلنا من خیر انصاره و اعوانه


پشت پرده رد آقا را ببین....

 

 

مرحوم حاج میرزا اسماعیل دولابی از علمای برجسته و از بزرگان اهل معرفت، درخصوص انتظارفرج تمثیل زیبائی دارند که نقل آن آموزنده است.

پدری چهار تا بچه را گذاشت توی اتاق و گفت این‌جا‌ را مرتب کنید تا من برگردم، خودش هم رفت پشت پرده. از آن‌جا نگاه می‌کرد می‌دید کی چه کار می‌کند، می‌نوشت توی یک کاغذی که بعد حساب و کتاب کند...

یکی از بچه‌ها که گیج بود، حرف پدر یادش رفت. سرش گرم شد به بازی. یادش رفت که آقاش گفته خانه را مرتب کنید

یکی از بچه‌ها که شرور بود شروع کرد خانه را به هم ریختن و داد و فریاد که من نمی‌گذارم کسی این‌جا را مرتب کند

یکی که خنگ بود، ترسید. نشست وسط و شروع کرد گریه و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمی‌گذارد، مرتب کنیم

اما آنکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش را دید از پشت پرده. تند و تند مرتب می‌کرد همه‌جا

 را می‌دانست آقاش دارد توی کاغذ می‌نویسدهی نگاه می‌کرد سمت پرده و می‌خندید.

 دلش هم تنگ نمی‌شد. می‌دانست که آقاش همین ‌جاست توی دلش هم گاهی می‌گفت

 اگر یک دقیقه دیر‌تر بیاید باز من کارهای بهتر می‌کنم آن بچه‌ شرور همه جا را هی می‌ریخت

 به هم، هی می‌دید این خوشحال است، ناراحت نمی‌شودوقتی همه جا را ریخت به هم، آن

 وقت آقا آمد ما که خنگ بودیم، گریه و زاری کرده بودیم، چیزی گیرمان نیامد. او که زرنگ بود

 و خندیده بود، کلی چیز گیرش آمد.زرنگ باش. خنگ نباش. گیج نباش، شرور که نیستی

 الحمدلله. گیج و خنگ هم نباش.

نگاه کن پشت پرده رد آقا را ببین و کار خوب کن، خانه را مرتب کن، تا آقا بیاید ...


 


برچسب‌ها: اللهم عجل لولیک الفرج واجعلنا من خیر انصاره و اعوا
+ نوشته شده در  93/06/25ساعت 11:3  توسط اميد  | 

مقدس اردبیلی (رحمت الله علیه) و سفر کربلا


مقدس اردبیلی (رحمت الله علیه) و سفر کربلا

مقدس اردبیلی (رحمت الله علیه) می‌فرماید: 
آمدم کربلا زیارت اربعین بود، از بسکه دیدم زائر آمده و شلوغ است، گفتم: داخل حرم نروم با این طلبه ها مزاحم زوار از راه دور آمده نشویم. 
گفتم: همین گوشه صحن می‌ایستم زیارت می‌خوانم، طلبه‌ها را دور خودم جمع کردم یک وقت گفتم: طلبه‌ها این آقا طلبه‌ای که در راه برای ما روضه می‌خواند کجاست؟ 
گفتند: آقا در بین این جمعیت نمی‌دانیم کجا رفته است. 
در این اثناء دیدم یک عربی مردم را می‌شکافت و به طرف من آمد و صدا زد ملا احمد مقدس اردبیلی می‌خواهی چه کنی؟ 
گفتم: می‌خواهم زیارت اربعین بخوانم. 
فرمود: بلندتر بخوان من هم گوش کنم. 
زیارت را بلندتر خواندم یکی دو جا توجه‌ام را به نکاتی ادبی داد وقتی که زیارت تمام شد، به طلبه‌ها گفتم : این آقا طلبه پیدایش نشد؟ 
گفتند: آقا نمی‌دانیم کجا رفته است. 
یک وقت این عرب بمن فرمود: 
مقدس اردبیلی چه می‌خواهی؟ 
گفتم: یکی از این طلبه‌ها در راه برای ما گاهی روضه می‌خواند، نمی‌دانم کجا رفته، می‌خواستم اینجا بیاید و برای ما روضه بخواند. 
آقای عرب بمن فرمود: 
مقدس اردبیلی می‌خواهی من برایت روضه بخوانم؟ 
گفتم: آری آیا به روضه خواندن واردی؟ 
فرمود: آری که در این اثناء دیدم عرب رویش را به طرف ضریح اباعبداللّه الحسین (علیه السلام) کرد و از همان طرز نگاه کردن ما را منقلب کرد، یک وقت صدا زد یا اباعبداللّه نه من و نه این مقدس اردبیلی و نه این طلبه‌ها هیچ کدام یادمان نمی‌رود از آن ساعتی که می‌خواستی از خواهرت زینب (علیهاالسلام) جدا شوی. 
در این هنگام دیدم کسی نیست. فهمیدم این عرب، مهدی زهرا (علیهاالسلام) بوده، واقعا ساعت عجیبی بود. 

 

منبع: ترجمه کامل الزیارات ، ص 416.


 


برچسب‌ها: مقدس اردبیلی, رحمت الله علیه, و سفر کربلا
+ نوشته شده در  93/06/25ساعت 11:2  توسط اميد  | 

صحبت از فراموشی نیست



 

هه..... این تو نیستی که مرا از یاد برده ای . . . . . . .

 

 

این منم که به یادم اجازه نميدهم

 

حتی از نزدیکی ذهن تو عبور کند . . .

 

صحبت از فراموشی نیست ,صحبت از

  

لیاقت است . .

 



 


برچسب‌ها: لیاقت
+ نوشته شده در  93/06/25ساعت 0:33  توسط اميد  | 

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است

 

 

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان.........که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه...زیر درختها... لب حوض....
درون آینه پاک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی 
چگونه پیچیده است
طنین شعر تو...نگاه تو.... درترانه من
تو نیستی که ببینی.... چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها.. کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها.... وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت... ترا شناخته ام
به خواب می ماند...تنها به خواب می ماند
چراغ ، آینه ، دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار...
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دراین خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رهاکرده است
غروب های غریب.....در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین...ستاره بیمار است
دو چشم خسته من...در این امید عبث
دو شمعِ سوخته جانِ همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی


برچسب‌ها: تو نیستی که ببینی
+ نوشته شده در  93/06/25ساعت 0:23  توسط اميد  | 

مطالب قدیمی‌تر