منتظریعنی که خواهان شرف همچو دری اندرون یک صدف
منتظریعنی که خواهان شرف همچو دری اندرون یک صدف منتظر عاشق شده بر روی یار منتظر ذکرش شده دیدار یار یار غایب گشته ازچشمان سر چشم دل خواهد که بیند مختصر منتظر یعنی که خواهان ولی عاشق و دل بسته ی عدل علی انتظار منتظر باشد همه شور و شرر منتظر داند که این کارش نمی باشد ضرر درپی دیدارآقااین دلم سامان گرفت آتش دل شعله ور شد،این شبم پایان گرفت من غلامم تو ولی ای مالک کل جهان عاشق روی توام یا مهدی صاحب زمان عاشقانی که پیاپی ز ظهورت گفته اند قلبشان را بر سر هر سنگ خاره سفته اند طاقت من از فراقت طاق شد جسم و روحم چون گیاه تاق شد از آن روزی که جانم مبتلا شد مس این دل ز اکسیرش طلا شد سزد تا جان فدای غربتش کرد بصر را توتیا از تربتش کرد چه خوش می گفت پیر می فروشم که امشب جام می ها در خروشند
بیا ساقی نقاب از چهره بگشا جمالت را عیان کن با تماشا بیا تا زان رخت جانی بگیریم شویم یارت سر و سامان بگیریم بیا جانا دلم کرده هوایت هوای جمکران و خاک پایت بیا ساقی مستان الهی بده جامی که من گردم خدایی تو دلداری چو من دیوانه داری تو مجنونی چو من بی خانه داری شبم بی تو شبی تاریک و شوم است بیا روشن بگردان بی شکوم است شب وصل است و مشتاق جمالم بیا روشن بگردان دیدگانم
با سلام و خوش آمد گویی خدمت دوستان عزيز.